تبليغاتX
اینبار دزیره می نویسد.


اینبار دزیره می نویسد.

به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟

روند رژيم همچنان ادامه داره و اميدوارم به وزن مطلوبم به زودي زود برسم هر چند كه هنوز عاشق غذا هستم اما خوب چيكار ميشه كرد . هفته ي ديگه تولد همسري هست و من مقداري پول جمع كردم تا براش كادو بخرم البته اون به خانواده اش گفته كه چون 3 سال براش كادو نخريدند اين دفعه پول بهش بدند تا بره گوشي بخره در اين موردهم فكر كرده كه يك ايرانسل خريديم تا شماره شو به خانواده اش بده و زماني كه تواداره هست از دسترس خارجش كنه تا اونها مزاحمش نشند. حالا مادرهمسرم هم گفته تولد بگيريدتا كادو بيارم و هفته ي ديگه بايدتولد بگيريم جالبه كه چون ميخواد كادوي خوبي بياره و اصرار داره خانواده ي من هم باشند كه بالاخره اونها هم ببينند اون به پسرش چه كادويي ميده .

امامن اگر همسرم يك گوشي ارزون انتخاب كنه براش ساعت ميگيرم اما اگه گوشي گرون انتخاب كنه پولشو ميدم بهش تا بذاره روي پول مامانش اينها . حالا هر چي خريدم حتما عكسشو ميذارم.

براي تولدهمسري نميدونم خودم يك كيك متفاوت مثل كيكهاي تولد درست كنم يا از بيرون آماده بگيرم.

پنج شنبه قرار بود باهمسري بريم بيرون كه يك دلخوري پيش اومد و بعد از مدتها باهم قهر كرديم كه شكر خدا به زودي زود آشتي كرديم و فرداش باهم بيرون رفتيم . يك خبر جالب بدم كه همسرم موهامو رنگ كرد خيلي وقت بود يعني از عيد به بعد كه ديبا موهامو رنگ كرده بود موهام بلند شده بود و دو رنگ و همين مسئله باعث شد كه به همسرم ياد بدم چطوري رنگ بكنه و كمكش كردم وموهامو رنگ قهوه ايي تيره كرد راستش زياد دلم نمياد پول آرايشگاه بدم تاحالا ديبا كارهاي آرايشگاهم رو انجام ميداد و من هم يك كمي ارزونتر بهش پول ميدادم مثلا ابرو رو هزارتومن ارزونتر و از اين جور كارها اما الان كه ديگه نيست افتادم به اين آرايشگاه و اون آرايشگاه و شايد هم به همسرم اصلاح كردن هم ياد بدم.

فعلا كه همه چيز خوبه تا ببينيم بعدها چه ميشود خوش باشيد.

تمام احساسم در88/08/30 نوشته دزیره| |

خوب حق با شما است چون چند روزي اصلا پام به نت نيفتاده چون برنامه هام سنگين شده براتون تعريف ميكنم.

از اينكه با همسرم رفتيم شكايت كرديم وكارهاشو انجام داديم و هفته ي گذشته هم خونه مامان همسرم بوديم و اون هم كه شنيده بود گوشيم گم شده چقدر ناراحت شد و نتيجه اش يك تراول 50 تومني بود كه به من داد اصلا نميخواستم قبول كنم اما همسرم گفت ناراحت ميشه اينكه روز به روز اعتراف ميكنه من به تو بد كردم و اينكه من هر چي كمتر بهش اهميت ميدم ادم بهتري پيشش ميشم .

به كلاس يوگا رفتم چون دوسال پيش هم اين كلاس رو رفته بودم يادآور يك سري خاطرات برام شد اما واقعا وقتمو مي گيره چون تا ساعت 3:30 كه اداره هستم بعد از اون تا 4:15 كلاس مشاوره دارم و بعد بايد بيام خونه نماز بخونم حاضربشم برم كلاس يوگا كه 1:30 طول ميكشه تايم كلاس 1:30 ساعت هست و بعد بايدهمين تايمو بيام خونه كه تقريبا 9 ميرسم خونه البته باهمسرم هماهنگ كرديم كه اون هم بره استخر كه باهم برگرديم اماخوب خيلي وقت گيره.

فقط يك اعتراف مونده كه دلم خيلي براي همشون تنگ شده نميدونم چرااونها دلشون برام تنگ نشده اما توي اين جدايي ها خيلي به همسرم وابسته شدم طوري كه همش انتظار ميكشم زود بيادخونه و همش پيشم باشه وقتي باهاش درميون گذاشتم گفت من هم اون زمان همين طوري بودم حساس و زود رنج و وابسته .

اما باز هم خدا رو شكر زندگي بسيار آرومي دارم و اين يعني همون چيزي كه من ميخواستم.

تمام احساسم در88/08/22 نوشته دزیره| |

چقدر خوشحال بودم زمانی که بعد از دوهفته رژیم غذایی دکتر به من گفت آفرین 5/3 کیلو کم کردی با چه ذوق و شوقی رفتم که دارو پوست هم بگیرم تا خدای نکرده توی دوره درمان پوستم خراب نشه اما شب که اومدم بخوابم دیدم گوشیم نیست نامردا تو اتوبوس زدن و من خیلی پکر شدم چون این گوشی رو همسرم پارسال برای سالگرد عقدمون اون هم با پول عیدی و سنواتش خریده بود هر چند که خودش می گفت فدای سرت اما باز هم دلم می سوزه تصمیم دارم دنبالش برم تا بالاخره دزد رو پیدا کنم خدا روشکر چیز خاصی نداشتم فقط شماره تلفن های دوستای زیادی که دیگه الان اون شماره ها رو ندارم گوشی قبلیم هست و همسرم امروز خط رو سوزوند طرف همون شب گوشی رواز دسترس خارج کرده و صبح هم خاموش بوده خدا ازش نگذره. گوشيم N73 بود . واي خدا.

خلاصه این بود آغازین روز هفته مون انشااله به خیر کنه کل هفته رو .

یک کار خوب کردم و برای اولین بار شور انداختم امیدوارم خوب بشه و از این آزمون بزرگ سربلند بیرون بیام.

یک کار خوب دیگه هم انجام دادم و اسمم رو یوگا نوشتم و از سه شنبه به کلاس میرم هر چند که از اداره باید به مشاوره شهرداری برم و بعد ازاون بیام خونه و بعد برم هفت تیر اما خوب عوضش پر از انرژی برمیگردم.

تمام احساسم در88/08/10 نوشته دزیره| |

اين هفته امتحان دادم و شهر رو قبول شدم خيلي خوشحالم رئيسم كه مقداري كنجكاو تشريف دارند تهديد كرد كه بايد شيريني بخرم همكارهاي ديگه هم تهديد به الهي تصادف كني و از اين حرفها كردند من هم از رو رفتم و به جناب همسر گفتم از مجلسي رولت بگيره و اونها همشو خوردند ومن بخاطر رژيم نگاه چپ هم به شيريني ها نكردم.

مهموني دوره مون كه بين دوستاي خواهرم بود دعوت شدم و بهانه آوردم كه از ماه رمضان به بعد مابايد 5شنبه ها هم سركار بريم و منهم بخاطر مكه مرخصي ندارم و نمي تونم بيام اما مي دونم ديبا به اون مهموني رفته.

مادرشوهرم غير قابل تحمله چون هر روز زنگ مي زنه و اين مسئله كه نمي تونم مديريت كنم عذابم ميده حرف جديدش اين هست كه دزيره شكمش چربي داره و دو روز ديگه نازا ميشه واي خداي من . و يا زنگ ميزنه ميگه من ديروز اومدم امامزاده ي نزديك خونتون و رفتم (و من ميتونم بفهمم كه داره ميگه وقتشه دعوتش كنيم..)

دلم خيلي گرفته دلم ميخواد دوباره كلاس يوگا برم اما تقريبا تا هفت تير 1 ساعت راه براي من هست و زمانش بده نزديك خونمون هم عصرها اين كلاس رو نداره چيكار كنم تو خونه تمرين كنم نه كلاس يه صفاي ديگه داره اماخوب شايد رفتم مي ارزه .

نميدونم ناخودآگاه همسرم گفت ميخواد تنهايي بره خونه ي مامانش مخالفتي نكردم و اونهم رفت . اينقدر عصرها حوصله ام سر ميره كه مي نشينم روي صندلي و به مردمان توي كوچه نگاه  ميكنم   و حوصله هيچ كار ديگه اي ندارم.

دلم سفر ميخواد كه اگه بريم بايد قيد پس انداز كردن رو بزنيم پس بهتره نريم.

پيوست : ترانه جون من اصلا نمي دونم از كجا ميشه براي شما كامنت گذاشت قبلا آخر صفحه ي وبت بود اما الان نميدونم .

تمام احساسم در88/08/04 نوشته دزیره| |

آه که توی این سه روز کلی خوش گذشت بیرون و گشت و گذار بودیم یک روزش رو قرار بودهمسرم به خونه ی مامانش بره که کارش طول کشید و فرداش عصر باهم سرزده به خونه شون رفتیم اصرار کردند شام بمونیم اما مقاومت کردیم و نموندیم یک  روزش هم تولد گلک مبهم بانو بود و باهم به گردش رفتیم و شام با هم بیرون بودیم و کلی کیف کردیم روز بعدی هم شرکت شوهرم یک جشن خودمونی بین همکارهای تخصصی و خانواده هاشون داشت که بسیار خوش گذشت  بعد از اونهم به دیدن نوزاد دختر عموی همسرم رفتیم .

شنبه هم مرخصی گرفتم تا آزمون آیین نامه و شهر بدم که آیین نامه رو بدون هیچ غلطی قبول شدم  اما شهر رو رد شدم که متاسفانه افسر از اون سختگیرها بود حالا باید هفته ی دیگه

امتحان بدم.

از زلزله بگم من خواب بودم که یک دفعه دیدم تختم داره تکون میخوره و کلی صدا از خونه میاد یکمرتبه پریدم وسط و رفتم تو چارچوب در اتاق خواب ایستادم و بعد اومدم تو حیاط چون خواب بودم خیلی ترسیده بودم همش احساس میکردم یکی توی خونه مونه ... بعد از اون رفتم یک دکتر برای لاغری تا عزمم رو جزم کنم و لاغر بشم....

توی این چند روز گذشته عموم که توی دعوای اون شب حضور داشت به من زنگ زد و با گلایه اول گفت چرا به من زنگ نمی زنی در حالی که من هیچوقت بهش زنگ نمی زدم و فقط میخواست از حال و روزم خبردار بشه. میگفت اسباب کشی کرده و بعد گفت چرا با پدر و مادرت تماس نمی گیری بهش گفتم من دیگه باهاشون کاری ندارم دوباره گریه ام گرفت /من یکبار نشد بدون گریه از حق خودم دفاع کنم. گفتم پدری که من رو توی خیابون کتک میزنه مادری که من رواز خونه اش بیرون میکنه. اما اون گفت نه بهشون زنگ بزن بعدا خانواده ی کیهان می فهمند برات شیر میشند و یا کیهان تو سرت میزنه . گفتم نه کسی باخبر نمیشه وجود من اضافی بود که حالا باهم خوش باشند گفت نه بابات ورود اونها روهم (یعنی دیبا) به خونشون منع کرده گفتم نترس اونها با هم ارتباط دارند چون می دونستم مامانم یکبار اشتباهی به جای دیبا به من sms داد خلاصه گفت کارتون اشتباه بود همه اونجا فهمیدند گفتم شوهرم خیلی محترمانه بهش گفت اگه ما میخواستیم آبروریزی بشه تو همون عروسی شوهرم جلوشو می گرفت بعد اون فحش داد واز ماشین پیاده شد حمله کرد رو کیهان. اون هم گفت اون کثافته منظورش شوهره دیبا بود گفت اگه جلو عروسی نبود خودم حالشو می گرفتم که تو رو زد  و البته چرت و پرت میگفت.خلاصه خداحافظی کردم. اما به یقین میدونم اصلا خانواده ام نگفتند بهش زنگ بزن کارخودش بوده.

یک جورایی از دوستای مهمونی دوره مون فهمیدم دیبا میره سر کار بالاخره شوهرش کارخودش رو کرد و دیبا رو به زور فرستاد سر کار چقدر عقده ی این رو داشت من میرم سرکار وحقوقم رو در اختیار کیهان میذارم چقدر سرکوفت من رو به دیبا میزد چقدر وقتی خونه بود دیبا ازش می ترسید و اضطراب داشت و خوابش نمیبرد چون بهش می گفت چرا همش خوابی...! حالا خدا کنه برای شوهر خواهرم پول میاره زندگیشون خوب بشه.

26 مهر مطابق هر سال بهم کادو دادیم و کلی از اون روز قشنگ بارونی یاد کردیم . یکشنبه سالگرد عقدمون بود اونموقع تو آسمونها پرواز میکردم چه حس و حال خوبی داشتم وای خدای من....

من برای همسرم یک ادکلن و یک ساک شنا واون هم برای من یک چادرملی خرید چون چادر قبلیم دست دیبا مونده وچون اداره با چادر میرم مجبورم چادر داشته باشم.

خدایا از توممنونم که توی هر شرایطی همسری به من عطا کردی که درکم میکنه گرچه روزهای سختی داشتیم اما امروز با آرامش خاطر کنار هم هستیم.

خدایا از توممنونم که همسری دارم که هیچگاه بخاطر نداشته هام سرزنشم نمی کنه.

خدایا ازتوممنونم چون سه سال از اون روز قشنگ می گذره و من هنوز همسرم رو مثل اون روز دوست دارم.

خدایا از توممنونم که عشقی در دلم رویاندی که همیشه شکوفا باشه .

خدایا از توممنونم که لبخند رو بر لبانم شکوفا کردی...

خدایا از توممنونم که سلامتی به من وهمسرم عطا کردی.

خدایا از تو ممنونم که کیهان رو به من دادی

تمام احساسم در88/07/27 نوشته دزیره| |

خیلی بده جمعه ی آدم رو خراب کنند اداره مون واسه هفته ی دفاع مقدس گفت برنامه گذاشته بریم راه پیمایی خانوادگی توی چیتگر گفت برنامه های جورواجور داره و خوش میگذره .تا چیتگر بردند یه خورده راه رفتیم نون و پنیر دادند دستمون بعد برای بچه های گریم و نقاشی و قرآن خوانی ترتیب دیدند و وسط گرما جمعیت رو ول کردند همه بدون زیرانداز هر کسی زیر یه سایه می نشست توی خاکها بعد جشنواره بادبادکها برای بچه ها داشتند که به خیلی از بچه ها بادبادک نرسید و همه ی بادبادکها دست بزرگترها بود بعد رفتیم توی اتوبوسها و به خونه هامون رفتیم یازده صبح می خواستند از شرشون خلاص بشیم اصلا برنامه ریزی نداشتند و حسابی وقتمون تلف شد.

خبر مهم اينه كه جاريم زنگ زد به من كه تلفن مشاورتو بده تا همسرم رو ببرم راستي شوهرتو چند جلسه بردي تا خوب شد ؟من هم گفتم براي مشاوره اول از خودم شروع كردم چون شايد اشكال از خود آدم باشه. جالب اينه كه بذار برند پيش دكترم تا بفهمه من با چه نوع شخصيتهايي در تماس هستم.

خسته شدم ازش...هر روز زنگ میزنه چند روز پیش تو اداره بودم مراجعه کننده هم داشتم دیدم زنگ میزنه موبایلو برداشتم گفتم سلام خوب هستین؟ ببخشید من بعداً بهتون زنگ میزنم گفت فقط می خواستم بگم فرانک فارغ شده گفتم خوب مبارکه من شب بهتون زنگ میزنم.حالا فرانک کیه دختر عموی کیهان که بچه ی دومش رو بدنیا آورد آخه بگو به من چه؟ عصرش کلاس رانندگی داشتم ساعت 8 رسیدم خونه و دیدم داره زنگ میزنه برداشتم گوشی رو گفت ببخشید زنگ زدم ذوق داشتم دیگه خلاصه چی براش بخریم؟ گفتم نمی دونم گفت : من که امروز رفتم شوش و براش ظرف خریدم. به سلامتی. اصل حرفش می خواست بفهمه من چی میخوام بخرم. کیهان کجاست؟ سر کار..

فرداش زنگ میزنه برنمیداریم.

پس فرداش زنگ میزنه بر نمیداریم . روز بعد به کیهان میگم تو زنگ بزنم تا اون دیگه زنگ نزنه وقتی کیهان زنگ میزنه پر از گلایه هست انشااله بچه مثل خودت گیرت بیاد کی نوبت بدنیا اومدن نی نی دزیره میشه! دیر میای کجایی؟ سرکارم .. گفتم شاید داری میری کلاس رانندگی . نه بابا الان که پولم واسه ماشین خریدن کمه . ما که پول نداریم بهت بدیم وگرنه میدادیم.

فرداش زنگ میزنه کیهان میگه بردارم؟ میگم بردار. دوباره حرف میزنه برای اینکه از دستش خلاص بشم دزیره کجاست؟ اشاره میکنم بگو نیست. دوباره حرف ماشین رو پیش می کشه ماشین خریدی باید هر هفته بیایین خونمون الان 18 روزه نیومدی . مامان باز شروع کردی . خوب ماشین بخر دیگه !بابا پول ندارم خوب النگوهای دزیره رو بفروش . مامان من ناراحت شدم این حرف رو میزنی من از اول عروسیمون توی این 5/2 سال هنوز واسه دزیره یک تکه طلا هم نخریدم اون النگوها رو کی خریده ؟خودش خریده باشه بفروشش . همسرم هم ناراحت شد گفت نه این اینکار رو نمیکنم .

حالا فکرمی کنین من چندتا النگو دارم 4 تا که همش میشه 400 تومن تازه من 400 تومن خریدم اگه بخوام بفروشم ارزون تر هم میشه چه جوری خریدم دوتاشو با پاداشی که پارسال اداره داد یکی دیگه شو پول شهرداری یکی دیگه هم سود سینا که دارم. خیلی قباحت داره من طلامو بفروشم یا اصلا من ماشین بخرم اون تصمیم بگیره بره کجا و یا مسافرت. تا حالا هر چی پول بوده خودم جمع کردم یا وام گرفتم اگه هر چی جمع شده /دیگه خیلی اعصابم خرد شد خجالت نمیکشه اینقدر وقیحه.

شبش دوباره زنگ میزنه همسرم نگاهم میکنه میگم نکنه می خوای برداری؟ میرم حموم میاد پشت حموم میگه بردارم؟ داره پشت سرهم زنگ میزنه شاید کاری داره .میگم بذار نیم ساعت دیگه زنگ بزن اگه خدای نکرده اتفاق بدی افتاده باشه به موبایل من زنگ میزنه . اما می بینم دوباره زنگ میزنه. از دستش خسته شدم. از بی جنبه بازی همسرم هم خسته شدم خودش تصمیم نمی گیره باید براش تکلیف روشن کنند. خوب خودت بگو برنمیدارم. چرا مستاصل میشی؟

 فردای اون روز ساعت 8 از کلاس رانندگی اومدم دیدم ساعت 7 زنگ زده اهمیت نمیدم بکارم ادامه میدم ساعت 8:30 دوباره زنگ میزنه هنوز همسرم نیومده گوشی رو برمیدارم تنها حرفش فضولی درباره ی زمان بچه دار شدن من هست واینکه کی میریم دیدن بچه ی دختر عموش و اینکه این هفته چون دو روز تعطیله بریم خونشون.چکار کنم؟

باز دوباره فردا شبش زنگ ميزنه چيكار كنم...؟

با همسرم رفته بودیم یکی از خیابونها برای خرید دریا رودیدم تنها داشت می رفت ما روندید همسرم گفت به دلم افتاده بود یکیشونو می بینیم. یه جورایی محل زندگیم دلم رو زده میرم بانک شهرداری پول بگیرم از سر کوچه ی مامانم رد میشیم دلم بدرد میاد . هر روز که از سرویس پیاده میشم چشمم به پنجره اتاق دیبا می افته توی مسیر کلاس رانندگی چراغش پذیراییشو نگاه می کنم روشنه یا نه؟ یه جورایی!... ولش کن. از مردم هم خسته شدم نمی دونم جوابشونو چی بدم؟ خواهرت چی دانشگاه قبول شد؟ خوب من نمی دونم چی بگم .بابا رفت فلان جا : اخه چه میدونم. نمی دونم شاید تا یه پولی جمع کنیم سال بعد از این خونه رفتم و اصلا به غرب تهران رفتم که خیلی از خونمون دور باشه شما چی میگین؟

تمام احساسم در88/07/19 نوشته دزیره| |


Design By : Night Skin