يه سلام پر انرژي واسه كسايي كه دوست من هستن و دوستشون دارم. اين روزها روند زندگيم خيلي تغيير كرده . خيلي وقته كه ننوشتم و ميدونم خيلي ها رو نگران كردم. تقريبا ارتباط با دنياي بيرون نداشتم .
طي يه اقدام سريع اسباب كشي كرديم و رفتيم. البته تصميم نداشتم به اين زودي برم اما خوب كارهاي دانشگاه همسرم اجازه نميداد . يك روزه بقيه وسايل رو جمع آوري كرديم و با باربري هماهنگ كرديم و رفتيم خونه ي جديد . بخاطر شرايط كاري خيلي دير خونمون جمع شد و آخر سر منتظر آقاي نصاب در حموم بوديم و پذيرايي رو نچيديم.
توي اين جمع آوري مامانم خيلي كمكم كرد و خيلي زحمت كشيد. توي اين اوضاع احوال با خواهرها از قبل رزرو تئاتر كرده بوديم كه يه شب هم توي تماشاخانه ايرانشهر تئاتر آمديم نبوديد رفتيم رو ديديم. برام يه تجربه جالب و نو بود. شب هم دوتایی توي كافه سپيدگاه بوديم.
توي تعطيلات هم تصميم گرفتيم كه به مناسبت سالگرد ازدواجمون به شهري كه پارسال تمام ديدنيهاشو نتونستيم بريم رفتيم. به اصفهان كه اون هم ارديبهشتش فوق العاده هست. كاش فصل ارديبهشت چند ماه بود كه اين فصل بهشتي ميشد همه جاي ايرا ن و ديد و لذت برد.
برام بسيار جالب بود ديدن آب زاينده رود و زيبايي و طراوت شهر. ياد شيراز 2 سال پيشم افتادم و اون همه زيباييهاش .
روز اول با اتوبوس به سمت اصفهان حركت كرديم و ظهر به هتلي كه از قبل رزرو كرده بوديم رفتيم.عصر براي ديدن سي و سه پل پر آب و پل خواجو رفتيم. و شام رو با دوستمون به رستوران شهرزاد رفتيم. توصيه ميكنم اونجا بريد تو خيابون چهار باغ هست.
صبح روز بعد به كليسا وانك رفتيم و تمام راه برگشتو با همسر از كنار رودخونه گذر كرديم و كلي با هم حرفيديم.ناهار هم بريوني اعظم و حسابي به خودمون حال داديم. عصر اون روز به ميدون نقش جهان و چهل ستون رفتيم و شام هم پيتزا ايتاليايي چنگال..( اصفهاني ها حتما امتحان كنند . فوق العاده سبك و خوش طعم)
روز اخر به منار جنبان و آتشگاه و حمام ...قلي خان رفتيم و ناهار هم حليم و بادمجان و بريون.... بسيار روزهاي خوبي بود و بعد از اون هم با اتوبوس راهي تهران خودمان شديم. كلي سفر خوش و خوبي بود و توي اين ماه سال اصفهان واقعا زيبا بود. تازه دو نفر هم ديديم يكي حسن اكليلي (آقاي گرفتار) يكي هم آقاي حيدري همون آقايي كه معلم ادبيات قصه هاي مجيد بود.
خوب از ارتباط دنياي بيرون بگم كه هنوز بعد از اسباب كشي نتونستيم اي دي اس ال بگيريم و اينترنت اداره هم كلا تعطيله و معلوم نيست كي باز ميشه. وقتي هم اومديم خونه ي جديد همسر رفت و ما*ه*واره* هم نصب كرد كه 2 روز بعد از سركار اومدم و ديدم no signal ميزنه كه ديديم بله كندنو بردن متاسفانه خونه ي جديد مجتمع هست و واقعا نميدونيم چيكار كنيم چون اين بار چندمه كه كندن و بردن...
اما بالاخره اينترنت و وصل كرديم و دلي از عزا درآورديم. به همين خاطر عذرخواهي ميكنم از اينكه نگرانتون كردم.
13 ارديبهشت 5 ساله شديم و الان 2 سال هيچ شمعي رو فوت نمي كنيم. به همسرم كادوشو گفتم و بهش گفتم واسه خريدش بايد خودش باشه. اما مثل پارسال اصلا روز خاصي نبود . فكر ميكردم كيك داشته باشيم اما اينكارو نكرد و گفت برنامه اي نداشته. ناراحت بود كه چرا هيچ كاري نكرده. اما ديگه نسبت به اين مسئله حساس نيستم. شايد ميتونستم خودم كيك بگيرم و يه جشن كوچيك به پا كنيم اما منم اينكار رو نكردم. اما يادمه كه جرقه اي تو ذهنم خورد كه ممكنه خودش كيك خريده باشه. بهر حال روند زندگي آدمها تو زمان تغيير ميكنه.
دكتر جان ميخوام ازت تشكر كنم اين روزها آنقدر من رو ساختي كه من نميدونم اين نيروي ماورا از كجا نشات ميگيره. از اينكه دارم ميشم يه دزيره ديگه خوشحالم . از اينكه يه عروسك دست ديگران نيستم. سپاسگذارم. از اينكه مي بينم ممكنه اوضاع و احوال آدمها و همينطور من ممكنه بد باشه اما ميتونند زندگي آرومي داشته باشم.ممنونم. ياد نوشته دوست جون افتادم كه وقتي از مطب دكتر ميام بيرون توي آسانسور حس سبكي و شادي و... دارم. دقيقا اين حس زماني در من بارز ميشه كه دوست دارم پله هاي حياط مطب رو دو تا درميون بپرم و مثل دختركي با موي دم موشي پاهايم را لي لي كنان تكان دهم و بخندم.
قدرت و نفوذ دوست داشتني اين آدم زندگي آدمها رو دگرگون ميكنه . ميخوام به تمام هستي بگم . دوباره متولد شدم اما اينبار يك نوزاد با تفكرات مثبت 31 ساله هستم.
كلاس يوگا همچنان آرومم ميكنه و خيلي دوست دارم كلاس مديتيشن هم برم. اگه جاي خوبي رو مي شناسيد به من بگيد تا ثبت نام كنم.
روزهاتون شاد دلاتون بي غم .
پاراگراف بعدی
امروز نقطه ی محوی هستم که دیگر نمی توانم مرکز زندگیت باشم. آسوده سر بر بالین بگذار.
مي دونين اين روزها من رو ياد چي ميندازه؟ ياد روزهاي دبستان كه هر شاگردي يه شاخه گل محمدي و يا چند شاخه گلهاي زرد و سفيد ياس با يه عالمه برگ كه از درختها ميكند و دستش ميگرفت و ميداد به معلمش. معلمش هم يه ليوان پر آب ميكرد و گلها رو ميگذاشت داخلش.حياط ما فقط از اون گلهاي ياس داشت و هميشه دوست داشتم منم گل محمدي به معلمم بدم. اين روزها دلم ياد روزهاي قديم رو كرده ...
وقتي فكر ميكنم مي بينم محبتامون چقدر بي ريا بود و اصلا دنبال امتياز نبوديم و اما الان آدما در برابر هر خوبي يه پاسخي ميخوان . نميدونم شايد كه خاطراتمون دور و دست نيافتني شده اينقدر برامون عزيزه.
از عيد بگم و تعطيلات... مي تونم بگم عيد خوبي نبود و تعطيلات جالبي نبود . اكثرا به كار مشغول بوديم و آخرش هم با مامانم به نتيجه نرسيديم و قرار شد ديگه نريم خونه ي مامانم. هر چند بعد از گشتن دنبال خونه ديديم همه دنبال اجاره هستند و بخاطر حال روحي خودم كه درب و داغون بود مامانم از ما خواست بريم و خونه ي خودش بشينيم. من هم به دليل شرايط خاص مجبور شدم و در تدارك جمع آوري اسباب خونه هستيم.
توي عيد يه مهمون داشتيم كه نشد واسش ميزبان خوبي باشيم. و ميدونم بهش خوش نگذشت. سعي كرديم يه ذره به تعطيلاتمون رنگ و بوي خوبي بديم. دو دفعه سينما رفتيم .گ**ش*ت ار**ش*اد. و انتهاي خيابان هشتم. و هر كدوم به نوبه خودش خوب بود.سال 90 خيلي سريع گذشت . لذتي نداشت و تنها چيزي كه برام به يادگار گذاشت تكيه كردن به خود بود.
توي عيد بعد از ده سال يك نفر رو پيدا كردم يكي كه خيلي وقت بود ازش خبر نداشتم. و اين برام خيلي مسرت بخش بود. هر چند كه لزومي نيست دوستيمون تداوم پيدا كنه.
مدل كاريم عوض شد و اين خيلي خوبه و من تلاش مي كنم. كه بتونم مثل سالهاي قبل كه كارمو به خوبي بلد بودم و مورد اعتماد رئيسم بودم همچنان باقي بمونم. و كار جديد رو به خوبي ياد بگيرم.
شكر خدا ديبا هم به خونه اش رفت و همه وسايل جديد رو گرفت و خونه ي جديدشو كرد عين عروس . ايشاله زندگيش هم شيرين بشه و مثل بهار زيبا بشه.
اين جذب كائنات خيلي جواب ميده تو پول كه جواب داد ميخوام در مورد محبت آدما هم امتحان كنم ايشاله كه جواب بده. مثل هميشه دوستتون دارم و مثل هميشه به تشعشعات مثبتتون ايمان دارم.
سال نو مبارك
به يمن اين بهار اين خنده ي طبيعت لبخند مي زنيم به زندگي.
كاش ادما دل ديگران رو نشكونند. كاش يه خورده به زندگي از جنبه هاي مثبتش نگاه كنند. كاش تو دست و بالمون اينقدر انرژي منفي نريزند. هر چند كه با ديدن دم و دود كائنات تو دست و بال ما هم پول اومد . و بعدش همچون بلبلي پرواز كرد و رفت.
روزهاي پاياني سال پر دغدغه بود تا روز آخر همچنان خونه ي مامان كار داشت و همچنان كارها باقي موند. عيدي هم حسابي گرفتيم و عيدي هم حسابي داديم . از جمله پول و كادو. عيد ديدني هم رفتيم و عيد ديدني هم اومدند خونمون.
خريد كه زياد نرفتم و فقط يه ادكلن 95 هزار توماني واسه خودم عيدي گرفتم بخاطر دختر خوب بودن در سال 90. و يك زنجير مارك هم براي همسرم عيدي گرفتم. همسر جان هم به من پول عيدي داد. دستشون درد نكنه.
براي خودم وهمسرم دعا ميكنم كه سلامت روح و جسم داشته باشيم. كه شاد باشيم كه دللامون بي غم باشه.
براي همــــــــــــــه مردم زمين دعا ميكنم براي همه بيماران روحـــــــي و جسمــي. براي همه منتظران براي همه دوستانم.
از خدا ميخوام سال آرومي رو برامون رقم بزنه و شادمانه زندگي كنيم.
پاراگراف بعدي:
احساس بهاري بودن با تو شكل مي گيرد و تو را برايم تداعي ميكند. حس ناب تو را داشتن.
و من خواهم نوشت هرآنچه در دلم سو سو مي زند و فقط تو ميداني و خداي ما.

