تبليغاتX
اینبار دزیره می نویسد.
به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟

روز سه شنبه نهم تیر تولدم بود روز قبلش با همسرم رفتیم که کادوهای روز پدر روبخریم برای همسرم بابام و بابای همسرم . بعد از اون چون نزدیک خونه ی مامان همسرم بودیم اون گفت و به دیدنشون رفتیم اون اصرار کرد شام بمونیم من راضی نبودم اما همسرم گذاشت تو کاسه ام.

همسرم بهش گفت که فردا تولد دزیره هست و اون هم ده تومن پول کادو داد.

روز تولدم اولین نفر ساعت 5:30 صبح همسرم تبریک گفت چند تا از دوستام هم تلفن کردند اما با یک بدشانسی مواجه شدم همسرم طبق معمول بیحواسی هاش کلید رو پشت در خونه از داخل جا گذاشته بود و وقتی توی اون گرما از اداره اومدم نتونستم در رو باز کنم بهش زنگ زدم و اون دست و پا شکسته یک چیزایی گفت که اصلا نمیشد انجامش داد از طرفی باید کلاس هم می رفتم تمام سر فصلهایی که بایدتدریس میکردم فرم ها و جزوه هایی که احتیاج داشتم توی خونه بود . شما جای من بودید چیکار میکردید ؟ به همسرم زنگ زدم و بهش گفتم بگو من چیکار کنم ؟ میخوام الان برم درس بدم. وای خدای من جوابش سکوت بود . بهش گفتم خوب صبح وقتی دیدی این اتفاق افتاد درست میکردی بازش میکردی اما باز سکوت....

و این مسئله بیشتر آزارم میداد که صبح به بهانه حمام کردن اومد خونه و خوابید و بعد حمام کرده بود و بعد تلویزیون دیده بود و سر فرصت احساس کرده بود دیرش شده برای خانمهای همکارش نون بخره با عجله رفته بود.

دیگه از شدت خشم گریه ام گرفت که آخه تا کی؟

از صاحبخونه ورق گرفتم تا اسامی مراجعه کنندگان رو بنویسم و به سمت مرکز آموزشی رفتم. از اونجا اومدم از همسرم میسد کال داشتم توجه نکردم ساعت 6:30 بود اومدم خونه ودیدم داره سوباسا می بینه(فوتبالیست ها) تازه یادش افتادنمازش رو بخونه بعد من نماز خوندم چون تا اونموقع جایی نبود نماز بخونم و به حمام رفتم باز دوباره بعد از هزار بار گفتن لیف رو صابونها لیز لیزی شده بود عصبانی شدم فحشش دادم . از حموم اومدم باز نشسته بود تلویزیون نگاه میکردبهش توپیدم وحسابی سرش داد زدم مثل این بیگناه ها سرش روانداخته بود پایین سرش فریاد زدم که بابا تنهایی به خونمون اومد با یک دسته گل و یک پاکت که 8000 تومن توش پول بود. دیبا زنگ زد و تبریک گفت و بعد اومد واون هم به سفارش خودم یک کیک پز گرفته بود. بعد از اون کیک و شمع وفوت کردن و دست زدن و عکس انداختن .همسرم هم یک ربع سکه داد که از یک طرفی شاد شدم و از طرفی هم غمگین که می تونست با این پول که یک پلاک ظریف برام بگیره.

پسر خواهرم شام خونه ی ما موند و بعد باباش اومد دنبالش و رفت . مامانم هم با بی رحمی آبروی من رو برد حتی یک تبریک خشک و خالی دلم از این میسوزه خواهرهام که باهاش قهر میکنند گریه می کنه و میگه محلم نمیذارن و خودش باهاشون اشتی میکنه اما من باهاش قهر بودم عید رفتم بوسش کردم عیدیشو بردم روز مادر براش گل خریدم و پول دادم با اینکه خودش پول داشت خودم کادو خریدم واز طرفش تولد همسرم کادو دادم. اینها جواب محبتهای من هست این ها جواب گوش دادن به درددلهایش هست واقعا چرا اینکار رو کرد؟ واقعا چرا همه میخوان به سمت من هجوم بیارن ؟چرا به دیبا اصرار نکرد و دعوا نکرد که به بابات محل نذار. ؟ چون میبینه حالا بابا یک پولی به من قرض داده چون می بینه وقتی میرم خونشون بابا با من از اداره حرف میزنه  چون میبینه بابا به من اصرار می کنه شام بمون.

اطرافیان رو می بینم از توی هفته 2 شب حداقل خونه ی پدر ومادرشون هستند من شاید 3 هفته یکبار هم شام نمی مونم واقعا چرا اینهمه بی مهر و محبتی . نمیخوام دوباره بشم ادم بده قصه ،نمیخوام بخاطر مامانم مثل گذشته با همه در بیفتم و بشم یک ادم دوست نداشتنی. با عموم بخاطر مامانم بحث کردم با داییم با دخترخاله ی مامانم با بابام با شوهر خواهرم دیگه بسه واقعا بسه جواب اینهمه حمایت چی بود؟ می خواستی نکنی و بعد از اون میخوام باهاشون ارتباط داشته باشم برو معذرت خواهی....

پیوست۱:برای اون دوستانی می نویسم که میگن اینها چیز عادیه و من نسبت به مسئله حساس هستم :

اگه یک همسری داشتیکه تا حالا ۴تاعابر بانک گم کنه توی اوج بی پولی پول گم کنه گواهینامه شو گم کنه در دستشویی رو هزاران بار نبنده ، موقع بستن کفش اشغالها رو تو راه پله ها جا بذاره هر دفعه میره دستشویی می بینی پوشش مسواکش رو جا گذاشته هنوز مستاصل میشه وهر دفعه که میخواد بره سر کار ازت می پرسه چی بپوشم هزار و یک مشکل و مسئله بی حواسیهای اداره رو داره هر شب باید یادآوربشم موبایلتو بذار تو اتاق خواب تا زنگش رو صبح بشنویم. توی موعد قسط چند دفعه بایدمتذکر بشم امروز وقته قسطه رفتی بدی و درآخر روز هم یادش میره چندین بار توی خونه ی قبلی کلید رو از بیرون جا گذاشته و اگه توی اون خونه ی 10 واحدی بی در و پیکر اگه اقا دزده میومد حتما به آرزوهاش می رسید و هزاران مشکل دیگه که توی زندگی مشترک ما بوجود میاد. این نظر تو دوست خوبه اما روانشناس این رو اختلال تمرکز وتوجه شناسایی کرده و من هم بعد از سه سال زندگی دیگه نمی تونم اینهمه با همسرم مثل یک کودک کار کنم ..توانم کمتر از این حرفهاست که با یک آدم بزرگ سر وکله بزنم چرا که درآخر به این مسئله ختم خواهد شد که این انتخاب خودت بوده؟؟

پیوست ۲:ببخشید عکس دارم اما حال آپلودندارم.

+ تمام احساسم در تاريخ 88/04/10ساعت نويسنده دزیره |

توی دنیایی که زندگی می کنیم اگه هر کی به حق خوش قانع باشه دیگه هیچکس از کسی ناراحت نمیشه . طبق معمول همیشه، بابا و مامان با هم حرفشون میشه بابا هم سیل توهین رو به مامان میکنه و حالت کتک زدن هم پیش میاد . حالا مامان به من گیر داده که باید با بابات سرسنگین باشی به دیبا هم گفته بود اما اون بهش گفته بود اون دفعه با بابا بحث هم کردم و اون قهر کرد آخر سر هم تو به من گفتی برو ازش معذرت خواهی کن. اما چون حالا نمی دونم افتاب از کدوم طرف دراومده و بابا با من خوب شده این میگه راجع به دعوا باهاش حرف بزن و محلش نذار اما من نمی تونم اینکار رو بکنم بخاطر اینکه من اگه واکنشی نشون بدم ترکش هاش دامان شوهرم رو هم میگیره اما مامان نمیخواد قبول کنه جالبه که وقتی با بابا دعوا کردن هیچکدوم از خواهرهام از اتاقشون نیومده بودند بیرون و خودشون رو دخالت ندادند اما متاسفانه مامان بی منطقی میکنه و میخواد ما ازش پشتیبانی کنیم.بارها توی دوران مجردی بخاطر طرفداری ازش از بابا کتک هم خوردم اما به یک روز نکشید و اینگار اتفاقی نیافتاده فقط ما از حقوق ماهیانه که بابا به ما میداد محروم میشدیم و در اون اتاق لعنتی بایکوت میشدیم.

توی ماشین دیبا نشسته بودیم ومامان به من می گفت باید محل بابات نذارین من هم گفتم من اینکار رو نمی کنم گفت قلبم درد می کنه گفتم خوب برو دکتر چرا موضوع ها رو با هم قاطی می کنی سیگار نکش اون دفعه به زور فرستادمت دکتر گفت چیزی نیست.

و اون یک دفعه سیل حرفهای بد و زشت رو به من زد فلانی ، اینطوری ،اونطوری دوسال حقه بازی کردی و دوست پسر داشتی نذاشتی من بفهمم و هزار مسئله دیگه که اصلا ربط به هم نداره فقط ربطش اینه که دل من رو بشکنه هیچی نمی گفتم فقط بی اختیار اشکم سرازیر میشد واون مرتب حرفهای بدی میزد.

برای خودم متاسفم که باید بوسیله ی همه تحقیر بشم همیشه استرس داشته باشم بخاطر اینکه نمیخوام به دیگران باج بدم.

معمولا برای اکثر عصرهام کاری دارم سه روز تو هفته رو کلاسهای شهرداری و بقیه خرید، استراحت، و یا کارهای خونه... با دیبا قرار گذاشته بودیم به دیدن دوستش بریم تا سوغاتیشو بدیم. اما صبح دیبا زنگ زد به من که مامان دوستش حالش بد شده و نمیریم. اومدم خونه و تصمیم گرفتم بخوابم توی خواب و بیداری بودم که زنگ زدند با صدای خواب آلود آیفون رو برداشتم صدای مادرشوهرم بود حاج خانم من مادرشوهر مستاجرتون هستم در رو باز کنید؟؟؟

وا خدای من !موهامو شونه کردم و انتظار داشتم مامانش الان دیگه پشت در رسیده باشه در رو باز کردم نبود دیدم کنار واحد صاحبخونه مون ایستاده و صدای در رو شنید گفت حاج خانم کدوم طبقه ای گفتم من خونه هستم بیایین بالا .

هول شده بود گفت فکر کردم سرکاری آخه کیهان چند روز پپیش زنگ زده بود گفتم دزیره کجاست گفت سر کاره!!! اومده بود شیرینی از تبریز خریده بود رو بده/ گفتم شما زنگ می زدید که اینهمه راه میایین ما خونه باشیم گفت : گفتم میدم صاحبخونه تون گفتم خوب اگه مثل الان صاحبخونه مون نبود چی؟ گفت می شستم تو پارک تا بیایین... این بود که فهمیدم باز دوباره نقشه ی شومی داره و میخواد این دفعه با صاحبخونه مون که با ما خوبه پته پوته مونو بریزه رو اب آخه شوهر خواهرم هم خوب بود و ناگاه از این رو به اون رو شد. خلاصه اون بلده با گریه های الکی و فن ها ی مختلف...

خلاصه مادرشوهر ما که ناکام شده بود یک ربع نشست و بعد رفت باز هم عجیب بود چون همیشه برنامه کنگر خوردن رو داره...به کیهان گفتم اول مثل همیشه گیج بازی درآورد و بعد گفت تو راست میگی گفتم دوشب دیگه بهش هشدار بده و اون هم بهش زنگ زد ضمن اینکه گفت من حمام هستم بهش گفت ما با اینها صمیمی نیستیم یک وقت سر زده نیا که مجبور بشی بری خونشون بشینی گفت نه مگه من خلم  اصلا نمیرم خونشون (آره جون خودت فقط معطلی بری خونه ی یک نفر) و بعد  گفت آره اون روز که از مکه اومده بودین صاحبخونه تون گفت حاج  خانم چرا من شما رو ندیدم گفتم اینها سر کار میرن ما کم میاییم.(احتمالا برای پاره ای از توضیحات مربوط به سال قبل میخواسته بره خونشون )

خلاصه بهش گفتم این صاحبخونمون هیچ وقت خونه نیست همش خونه ی دخترشه. از جایی که خدا می خواست دست این رو بشه من برنامه اون روزم بهم خورد و صاحبخونمون که همیشه ته خونه هست بره خونه مادرشوهرش.

حالا می ترسم این دفعه صبحها بیاد خونه و ابروریزی کنه واقعا نمی دونم چیکار کنم.

اخر هفته هم مبهم بانو با شوهر ودختر گلش اومدند خونمون و حسابی خوش گذشت خلاصه شب رفتیم پارک و بعد با اصرار شب به خواب دعوتشون کردیم و کلی هم قرار سفر با هم گذاشتیم.و خیلی خندیدیم و تا 3:30 صبح بیرون بودیم. خیلی باهاشون احساس خوبی دارم کلا با هم جور هستیم.  و امیدوارم همیشه این روزهای خوش اتفاق بیفته.

 
+ تمام احساسم در تاريخ 88/04/07ساعت نويسنده دزیره |

توی این چند مدت مهمون اومد مهمونی رفتیم سوغاتی ها رو به فامیل و دوستان دادیم و حسابی سرمون شلوغ بود با همسر خوب و خوش هستیم مادر شوهر هم سعی می کنه دل من رو بدست بیاره هر چند که همسرم رو زجر کش میکنه اما سعی می کنه من از اختلافاتشون با خبر نشم. مثلا چند روز بعد از اومدنمون زنگ زد به همسرم و پرسید که من هستم یا نه ؟همسرم هم گفت : نه. و گفت که پدر خانمت یک ذره دنبه و استخوان برای من و دادشت گذاشته طوری که من نمی خواستم گوشت قربونی رو بیارم و هزار تا ایه نازل کرد در حالی که ما خیلی زیاد و سفارشی بهشون گوشت دادیم و اصرار داشت این گوسفند رو تو خریدی و من باید گوشت رو تقسیم میکردم که همسرم به خوبی جوابش رو داد.

جناب صاحبخونه هم گفت کولر گازی بخرین و با کرایه حسابش کنین ما هم پول نقد نداشتیم و بابا برامون خرید و دستش درد نکنه .الان فکرمون روی پول جمع کردنه و خرید یک ماشین که واقعا عصای دستمون! نه پامونه.

دایی از قبل از مکه رفتن من با مامان ارتباط برقرار کرده و به مامان تلفن میزنه شرطش برای رابطه دوباره ،عذرخواهی من از زن داییمه.

سوغاتی های مادرشوهر هم دادیم و چون تعدادش زیاد بود کلی ذوق کرد و خوشش اومد و حسابی بوسم کرد حالا فعلا من عروس خوبه هستم.

همسرم با دیدن نی نی های دیگران هوس نی نی می کنه اما باز هم فقط احساسشو رو بیان می کنه و به شرایط فراهم شده و عاقبتش فکر نمی کنه که الان بیمه تکمیلی نداریم بچه خرج داره و هزار تا مسئله دیگه و این من رو آزار میده که باید زمان بارداری و تنظیم هزینه ها بچه مون رو هم به دوش من باشه.

از طرفی این دفعه بعد از چند ماه خودم به تنهایی به مشاوره رفتم و در مورد عدم تمرکز و توجه همسرم با دکتر مشورت کردم که چرا باید توی شرایط جدید همسرم گیج بزنه ؟ چرا بعد از گذشت چند ماه از خرید پوشش مسواک باز هم یادش میره به مسواکش بزنه چرا بعد از گذشت یکسال هنوز لیف حموم رو  روی صابونها میذاره ؟ چرا این چهارمین بارشه که عابر بانکش رو گم میکنه؟ چرا هر روز باید یادآور بشم بخاطر هزینه هامون برو زنگ بزن و کار دومت رو هماهنگ کن و برو .و هزار چراهای دیگه!!!

در حالی که خودم کار شهرداری رو به موقع انجام میدم تنبلی و سهل انگاری توش نیست .برنامه ریزی برای هیچ چیز نمیکنه مثلا حداقل از دوماه قبل فکر نمیکنه توی این تاریخ روز زن هست و با کمبود پول مواجه میشه من نمیگم کادو خوب برای من نخریده اما هیچ وقت مثل من به فکر مناسبت ها نبوده ؟ مگه چندتا روز زن یا تولد ما داریم وقتی تولد اون اذر ماه هست . و من از الان دارم پول جمع میکنم و فکر میکنم چی بخرم چرا اون یک مقدار آینده نگر نیست؟

تمام این مسائل رو بامشاورم درمیون گذاشتم و چند تا راه حل داد کهخودم می دونستم اما  فکر میکردم این راه حلها فقط در مورد کودکان صدق می کنه و حالا باید با همسرم مثل یک کودک کار کنم.

جمعه تولد همسر مبهم بانو بود و ما و دیگر دوستانشون رو توی یک کافی شاپ مهمون کرد جمع خوب و روشنی بود و کلی من وهمسرم از این جمع خوشحال شدیم.

+ تمام احساسم در تاريخ 88/03/31ساعت نويسنده دزیره |

بر خلافی که فکر میکردم اون شب کارهام زود تموم شد فقط طی مشورت با همسرم از هوشمند خداحافظی کردیم و با اشتیاق فراوون خوابیدیم هرچند که دو دفعه 4 صبح ازخواب بلند شدیم چون مامان همسرم زود به فرودگاه رفته بود . بابا و مامان اومدند دنبالمون و به سمت فرودگاه راه افتادیم تمام بدنم پر از شادی و خنده بود . خداحافظی کردیم هواپیما پرواز کرد و به جده رسیدیم 6 ساعت معطل انگشت نگاری شدیم و 5 ساعت هم با اتوبوس راه رفتیم تا به مدینه رسیدیم ساعت 12 شب بود مناره ها روشن اشک در چشمام حلقه زد و هنوز گنگی رو میشد از نگاه همسرم خوند .

به هتل رفتیم و سه ساعت بعد نماز صبح خدای من بالاخره دوباره اومدم بالاخره آرزوم برآورده شد و با همسرم به این سرزمین ناب قدم گذاشتم . هنوز نمی دونستیم کجا هستیم و چی کار میکنیم برای همسرم محلها رو توضیح دادم قبرستان بقیع, باب جبرائیل و ...

اونجا خوش گذشت خیلی! طوری که همه ی کاروان فکرکرده بودند ما عقد کرده هستیم و برای عروسیمون به مکه اومدیم. با اینکه دوتا عروس وداماد هم اونجا بودند اما همه به ما می گفتند زوج جوان خوشبخت...

این یعنی اینکه ما سربلند از سفرمون براومدیم. یک آشنا هم تو کاروان دیدم دخترخاله ی پسر خانم مومنی که جریان بعله برونمون بهم خورد . غیر مستقیم به من گفت خیلی الان خوشبختی در صورتی که با اون نبودی . می گفت شما دو تا چقدرهمدیگر رو دوست دارین؟ چقدر خوشبختین؟

کم کم به زمان محرم شدن نزدیک شد هم من و هم همسرم توی هتل لباس احرام رو پوشیدیم و عکس انداختیم و کلی ذوق کردیم به سمت مسجد شجره حرکت کردیم و بعد محرم شدیم اما دیر وقت به مکه رسیدیم و بعد از نماز صبح و صبحانه اعمال رو انجام دادیم .شکوه و عظمت لحظه ای که خانه ی خدا رو با متانت تمام نگاه کردم هیچوقت از یادم نمیره تمام صورتم پر از اشک و بود و تمنا و حاجات قلبی ام رو از خدا خواستار شدم. روزهای بعد هم یکبار دیگه به نیت دیگر دوستان و اموات محرم شدیم  و به مسجد تنعیم رفتیم .

روزهای آخر خیلی سخت بود هر لحظه به وداع نزدیکتر میشدیم غم بزرگی در دلمون ریشه میکرد طواف وداع رو هم انجام دادیم و با قلبی محزون اما امیدوار سه شنبه 12 خرداد به ایران برگشتیم.

بابا و مامان کم نگذاشته بودند دسته گل چراغونی پلاکارد و تمام مسئولیت خریدها گوسفند و تهیه غذا هم بابا انجام داده بود تا آخر شب هم همه اونجا بودند و بعد مادرشوهر و پدر شوهرم  رفتند مامان و شایان هم خونه ی ماخوابیدند.

اونجا برای همه دعا کردم ازخداخواستم به آرزوهاتون برسید و همه به خانه ی خدا مشرف بشید.

من وهمسرم زمان محرم شدن

+ تمام احساسم در تاريخ 88/03/17ساعت نويسنده دزیره |

از داغ غمت هر که دلش سوختنی نیست

از شمع رخت محفلش افروختنی نیست

در طوف حریمش ز فنا جامه ی احرام

کردیم که این جامه به تن دوختنی نیست.

چهارشنبه ساعت ۷ صبح پرواز داریم خیلی خوشحالم و دل توی دلم نیست اونجا همه شما رو مد نظر دارم و برای تک تکتون دعا میکنم .

از خدا میخواهم دوستای آرزومند به آرزوهاشون برسند مامان هایی که آرزوی نی نی رو دارندخداوند فرزند سالم و صالح بهشون بده. همه عروسها به آرامش برسند مریضها شفا پیدا کنند و هر کسی که ازخداوند متعال یک درخواستی داره دعاش مستجاب بشه.

به سه تا از دوستان وبلاگی که شماره شونو داشتم تماس گرفتم بقیه رو هم از دور می بوسم و براشون آرزو می کنم که به خانه ی خدا مشرف بشند.

دوستتون دارم و دوباره دوستتون دارم.

+ تمام احساسم در تاريخ 88/02/29ساعت نويسنده دزیره |

بعد از اون جریان دیبا با من سرسنگین شده بود و به من تماسی نمی گرفت منهم بهش زنگ زدم اما خبری از تحویل گرفتن نبود بطور اتفاقی همدیگر رو خونه ی بابا دیدیم حتی دوستش هم اونجا بود جلو دوستش هم ظاهر سازی نکرد مامان هم به بابا قضیه رو گفت و بابا هم واکنشی نشون نداد درآخرهم گفته بود کیهان کاری نکرده رفته ازحق خودش دفاع کرده دیبا هم فقط در جریانه که بابا چیزی نگفت دوباره نگفت و.....

به دکتر تیروئید رفتم ودچار کم کاری هستم ودارم دارو مصرف می کنم و یک مقدار درگیر هستم. یکروز از روزهای هفته ی گذشته رو به مبهم بانو اختصاص دادم و باهم به کافی شاپ رفتیم البته دختر گلشو رو هم آورده بود کلی باهم حرف زدیم و درد و دل کردیم و همدیگر رو راهنمایی کردیم کیهان هم رفته بود از فردوسی ریال عربستان بگیره که زنگ زد و گفت تو چقدر پول داده بودی من مقدارش رو گفتم و گفت اشتباه می کنی منهم شک کردم و بعد که اومدیم خونه فهمیدیم آقا صد هزار تومن از همسرم بلند کرده همسرم هم بهش گفته بود پولم اینقدر بوده قبول نکرده از جایی هم که خودش تو جمع آوری دسته کردن و تحویل گرفتن پولها هیچ نقشی نداشته به شک میافته و حرف آقا رو قبول می کنه نیم ساعت بعدهم رفتیم سراغ آقا مغازه رو بسته بود و رفته بود.

توی این دنیای وانفسا پولامون رو هم دودر کردن . ناراحت شدم اما کنترل کردم و هیچی بهش نگفتم تریپ ناراحتی گرفت اما قاطی نکرد اگه من بودم دیوونه شده بودم یا فرداش می رفتم حداقل به آقاهه می گفتم .. .

خبرخوب این که صاحبخونه اجاره رو اضافه نکرد وکلی شاد و خوشحال شدیم .

پنجشنبه هم به مزار دوتا مادر بزرگا رفتیم و خداحافظی کردیم و این بود کل هفته ام.

دلم گرفته همه بر این باورند که من بدم اما من هم قبول دارم بدم اما چوب خوبیهام رو هم میخورم به یکی محبت میکنم و بعد سوءاستفاده می بینم و تازه می فهمم ای وای باید حواسم جمع باشه روش رو تغییر میدم و بعد میشم ادم بده.

ماهی درست میگه اما واقعا من به خونه خواهرم نمی رفتم توی یکسال گذشته یک دفعه دعوت کردند شام رفتیم هر وقت پیش خواهرم رفتم زمانی بودکه شوهرش نبود توی روابطش با همسرش فقط شنونده بودم اما مثل اینکه من باید تنها باشم...

پيوست: اين نوشته رو چند روزه نوشتم اما وقت نكردم پستش كنم.

 

+ تمام احساسم در تاريخ 88/02/27ساعت نويسنده دزیره |