تبليغاتX
اینبار دزیره می نویسد.


اینبار دزیره می نویسد.

به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟

چقدر خوشحال بودم زمانی که بعد از دوهفته رژیم غذایی دکتر به من گفت آفرین 5/3 کیلو کم کردی با چه ذوق و شوقی رفتم که دارو پوست هم بگیرم تا خدای نکرده توی دوره درمان پوستم خراب نشه اما شب که اومدم بخوابم دیدم گوشیم نیست نامردا تو اتوبوس زدن و من خیلی پکر شدم چون این گوشی رو همسرم پارسال برای سالگرد عقدمون اون هم با پول عیدی و سنواتش خریده بود هر چند که خودش می گفت فدای سرت اما باز هم دلم می سوزه تصمیم دارم دنبالش برم تا بالاخره دزد رو پیدا کنم خدا روشکر چیز خاصی نداشتم فقط شماره تلفن های دوستای زیادی که دیگه الان اون شماره ها رو ندارم گوشی قبلیم هست و همسرم امروز خط رو سوزوند طرف همون شب گوشی رواز دسترس خارج کرده و صبح هم خاموش بوده خدا ازش نگذره. گوشيم N73 بود . واي خدا.

خلاصه این بود آغازین روز هفته مون انشااله به خیر کنه کل هفته رو .

یک کار خوب کردم و برای اولین بار شور انداختم امیدوارم خوب بشه و از این آزمون بزرگ سربلند بیرون بیام.

یک کار خوب دیگه هم انجام دادم و اسمم رو یوگا نوشتم و از سه شنبه به کلاس میرم هر چند که از اداره باید به مشاوره شهرداری برم و بعد ازاون بیام خونه و بعد برم هفت تیر اما خوب عوضش پر از انرژی برمیگردم.

تمام احساسم در88/08/10 نوشته دزیره| |

اين هفته امتحان دادم و شهر رو قبول شدم خيلي خوشحالم رئيسم كه مقداري كنجكاو تشريف دارند تهديد كرد كه بايد شيريني بخرم همكارهاي ديگه هم تهديد به الهي تصادف كني و از اين حرفها كردند من هم از رو رفتم و به جناب همسر گفتم از مجلسي رولت بگيره و اونها همشو خوردند ومن بخاطر رژيم نگاه چپ هم به شيريني ها نكردم.

مهموني دوره مون كه بين دوستاي خواهرم بود دعوت شدم و بهانه آوردم كه از ماه رمضان به بعد مابايد 5شنبه ها هم سركار بريم و منهم بخاطر مكه مرخصي ندارم و نمي تونم بيام اما مي دونم ديبا به اون مهموني رفته.

مادرشوهرم غير قابل تحمله چون هر روز زنگ مي زنه و اين مسئله كه نمي تونم مديريت كنم عذابم ميده حرف جديدش اين هست كه دزيره شكمش چربي داره و دو روز ديگه نازا ميشه واي خداي من . و يا زنگ ميزنه ميگه من ديروز اومدم امامزاده ي نزديك خونتون و رفتم (و من ميتونم بفهمم كه داره ميگه وقتشه دعوتش كنيم..)

دلم خيلي گرفته دلم ميخواد دوباره كلاس يوگا برم اما تقريبا تا هفت تير 1 ساعت راه براي من هست و زمانش بده نزديك خونمون هم عصرها اين كلاس رو نداره چيكار كنم تو خونه تمرين كنم نه كلاس يه صفاي ديگه داره اماخوب شايد رفتم مي ارزه .

نميدونم ناخودآگاه همسرم گفت ميخواد تنهايي بره خونه ي مامانش مخالفتي نكردم و اونهم رفت . اينقدر عصرها حوصله ام سر ميره كه مي نشينم روي صندلي و به مردمان توي كوچه نگاه  ميكنم   و حوصله هيچ كار ديگه اي ندارم.

دلم سفر ميخواد كه اگه بريم بايد قيد پس انداز كردن رو بزنيم پس بهتره نريم.

پيوست : ترانه جون من اصلا نمي دونم از كجا ميشه براي شما كامنت گذاشت قبلا آخر صفحه ي وبت بود اما الان نميدونم .

تمام احساسم در88/08/04 نوشته دزیره| |

آه که توی این سه روز کلی خوش گذشت بیرون و گشت و گذار بودیم یک روزش رو قرار بودهمسرم به خونه ی مامانش بره که کارش طول کشید و فرداش عصر باهم سرزده به خونه شون رفتیم اصرار کردند شام بمونیم اما مقاومت کردیم و نموندیم یک  روزش هم تولد گلک مبهم بانو بود و باهم به گردش رفتیم و شام با هم بیرون بودیم و کلی کیف کردیم روز بعدی هم شرکت شوهرم یک جشن خودمونی بین همکارهای تخصصی و خانواده هاشون داشت که بسیار خوش گذشت  بعد از اونهم به دیدن نوزاد دختر عموی همسرم رفتیم .

شنبه هم مرخصی گرفتم تا آزمون آیین نامه و شهر بدم که آیین نامه رو بدون هیچ غلطی قبول شدم  اما شهر رو رد شدم که متاسفانه افسر از اون سختگیرها بود حالا باید هفته ی دیگه

امتحان بدم.

از زلزله بگم من خواب بودم که یک دفعه دیدم تختم داره تکون میخوره و کلی صدا از خونه میاد یکمرتبه پریدم وسط و رفتم تو چارچوب در اتاق خواب ایستادم و بعد اومدم تو حیاط چون خواب بودم خیلی ترسیده بودم همش احساس میکردم یکی توی خونه مونه ... بعد از اون رفتم یک دکتر برای لاغری تا عزمم رو جزم کنم و لاغر بشم....

توی این چند روز گذشته عموم که توی دعوای اون شب حضور داشت به من زنگ زد و با گلایه اول گفت چرا به من زنگ نمی زنی در حالی که من هیچوقت بهش زنگ نمی زدم و فقط میخواست از حال و روزم خبردار بشه. میگفت اسباب کشی کرده و بعد گفت چرا با پدر و مادرت تماس نمی گیری بهش گفتم من دیگه باهاشون کاری ندارم دوباره گریه ام گرفت /من یکبار نشد بدون گریه از حق خودم دفاع کنم. گفتم پدری که من رو توی خیابون کتک میزنه مادری که من رواز خونه اش بیرون میکنه. اما اون گفت نه بهشون زنگ بزن بعدا خانواده ی کیهان می فهمند برات شیر میشند و یا کیهان تو سرت میزنه . گفتم نه کسی باخبر نمیشه وجود من اضافی بود که حالا باهم خوش باشند گفت نه بابات ورود اونها روهم (یعنی دیبا) به خونشون منع کرده گفتم نترس اونها با هم ارتباط دارند چون می دونستم مامانم یکبار اشتباهی به جای دیبا به من sms داد خلاصه گفت کارتون اشتباه بود همه اونجا فهمیدند گفتم شوهرم خیلی محترمانه بهش گفت اگه ما میخواستیم آبروریزی بشه تو همون عروسی شوهرم جلوشو می گرفت بعد اون فحش داد واز ماشین پیاده شد حمله کرد رو کیهان. اون هم گفت اون کثافته منظورش شوهره دیبا بود گفت اگه جلو عروسی نبود خودم حالشو می گرفتم که تو رو زد  و البته چرت و پرت میگفت.خلاصه خداحافظی کردم. اما به یقین میدونم اصلا خانواده ام نگفتند بهش زنگ بزن کارخودش بوده.

یک جورایی از دوستای مهمونی دوره مون فهمیدم دیبا میره سر کار بالاخره شوهرش کارخودش رو کرد و دیبا رو به زور فرستاد سر کار چقدر عقده ی این رو داشت من میرم سرکار وحقوقم رو در اختیار کیهان میذارم چقدر سرکوفت من رو به دیبا میزد چقدر وقتی خونه بود دیبا ازش می ترسید و اضطراب داشت و خوابش نمیبرد چون بهش می گفت چرا همش خوابی...! حالا خدا کنه برای شوهر خواهرم پول میاره زندگیشون خوب بشه.

26 مهر مطابق هر سال بهم کادو دادیم و کلی از اون روز قشنگ بارونی یاد کردیم . یکشنبه سالگرد عقدمون بود اونموقع تو آسمونها پرواز میکردم چه حس و حال خوبی داشتم وای خدای من....

من برای همسرم یک ادکلن و یک ساک شنا واون هم برای من یک چادرملی خرید چون چادر قبلیم دست دیبا مونده وچون اداره با چادر میرم مجبورم چادر داشته باشم.

خدایا از توممنونم که توی هر شرایطی همسری به من عطا کردی که درکم میکنه گرچه روزهای سختی داشتیم اما امروز با آرامش خاطر کنار هم هستیم.

خدایا از توممنونم که همسری دارم که هیچگاه بخاطر نداشته هام سرزنشم نمی کنه.

خدایا ازتوممنونم چون سه سال از اون روز قشنگ می گذره و من هنوز همسرم رو مثل اون روز دوست دارم.

خدایا از توممنونم که عشقی در دلم رویاندی که همیشه شکوفا باشه .

خدایا از توممنونم که لبخند رو بر لبانم شکوفا کردی...

خدایا از توممنونم که سلامتی به من وهمسرم عطا کردی.

خدایا از تو ممنونم که کیهان رو به من دادی

تمام احساسم در88/07/27 نوشته دزیره| |

خیلی بده جمعه ی آدم رو خراب کنند اداره مون واسه هفته ی دفاع مقدس گفت برنامه گذاشته بریم راه پیمایی خانوادگی توی چیتگر گفت برنامه های جورواجور داره و خوش میگذره .تا چیتگر بردند یه خورده راه رفتیم نون و پنیر دادند دستمون بعد برای بچه های گریم و نقاشی و قرآن خوانی ترتیب دیدند و وسط گرما جمعیت رو ول کردند همه بدون زیرانداز هر کسی زیر یه سایه می نشست توی خاکها بعد جشنواره بادبادکها برای بچه ها داشتند که به خیلی از بچه ها بادبادک نرسید و همه ی بادبادکها دست بزرگترها بود بعد رفتیم توی اتوبوسها و به خونه هامون رفتیم یازده صبح می خواستند از شرشون خلاص بشیم اصلا برنامه ریزی نداشتند و حسابی وقتمون تلف شد.

خبر مهم اينه كه جاريم زنگ زد به من كه تلفن مشاورتو بده تا همسرم رو ببرم راستي شوهرتو چند جلسه بردي تا خوب شد ؟من هم گفتم براي مشاوره اول از خودم شروع كردم چون شايد اشكال از خود آدم باشه. جالب اينه كه بذار برند پيش دكترم تا بفهمه من با چه نوع شخصيتهايي در تماس هستم.

خسته شدم ازش...هر روز زنگ میزنه چند روز پیش تو اداره بودم مراجعه کننده هم داشتم دیدم زنگ میزنه موبایلو برداشتم گفتم سلام خوب هستین؟ ببخشید من بعداً بهتون زنگ میزنم گفت فقط می خواستم بگم فرانک فارغ شده گفتم خوب مبارکه من شب بهتون زنگ میزنم.حالا فرانک کیه دختر عموی کیهان که بچه ی دومش رو بدنیا آورد آخه بگو به من چه؟ عصرش کلاس رانندگی داشتم ساعت 8 رسیدم خونه و دیدم داره زنگ میزنه برداشتم گوشی رو گفت ببخشید زنگ زدم ذوق داشتم دیگه خلاصه چی براش بخریم؟ گفتم نمی دونم گفت : من که امروز رفتم شوش و براش ظرف خریدم. به سلامتی. اصل حرفش می خواست بفهمه من چی میخوام بخرم. کیهان کجاست؟ سر کار..

فرداش زنگ میزنه برنمیداریم.

پس فرداش زنگ میزنه بر نمیداریم . روز بعد به کیهان میگم تو زنگ بزنم تا اون دیگه زنگ نزنه وقتی کیهان زنگ میزنه پر از گلایه هست انشااله بچه مثل خودت گیرت بیاد کی نوبت بدنیا اومدن نی نی دزیره میشه! دیر میای کجایی؟ سرکارم .. گفتم شاید داری میری کلاس رانندگی . نه بابا الان که پولم واسه ماشین خریدن کمه . ما که پول نداریم بهت بدیم وگرنه میدادیم.

فرداش زنگ میزنه کیهان میگه بردارم؟ میگم بردار. دوباره حرف میزنه برای اینکه از دستش خلاص بشم دزیره کجاست؟ اشاره میکنم بگو نیست. دوباره حرف ماشین رو پیش می کشه ماشین خریدی باید هر هفته بیایین خونمون الان 18 روزه نیومدی . مامان باز شروع کردی . خوب ماشین بخر دیگه !بابا پول ندارم خوب النگوهای دزیره رو بفروش . مامان من ناراحت شدم این حرف رو میزنی من از اول عروسیمون توی این 5/2 سال هنوز واسه دزیره یک تکه طلا هم نخریدم اون النگوها رو کی خریده ؟خودش خریده باشه بفروشش . همسرم هم ناراحت شد گفت نه این اینکار رو نمیکنم .

حالا فکرمی کنین من چندتا النگو دارم 4 تا که همش میشه 400 تومن تازه من 400 تومن خریدم اگه بخوام بفروشم ارزون تر هم میشه چه جوری خریدم دوتاشو با پاداشی که پارسال اداره داد یکی دیگه شو پول شهرداری یکی دیگه هم سود سینا که دارم. خیلی قباحت داره من طلامو بفروشم یا اصلا من ماشین بخرم اون تصمیم بگیره بره کجا و یا مسافرت. تا حالا هر چی پول بوده خودم جمع کردم یا وام گرفتم اگه هر چی جمع شده /دیگه خیلی اعصابم خرد شد خجالت نمیکشه اینقدر وقیحه.

شبش دوباره زنگ میزنه همسرم نگاهم میکنه میگم نکنه می خوای برداری؟ میرم حموم میاد پشت حموم میگه بردارم؟ داره پشت سرهم زنگ میزنه شاید کاری داره .میگم بذار نیم ساعت دیگه زنگ بزن اگه خدای نکرده اتفاق بدی افتاده باشه به موبایل من زنگ میزنه . اما می بینم دوباره زنگ میزنه. از دستش خسته شدم. از بی جنبه بازی همسرم هم خسته شدم خودش تصمیم نمی گیره باید براش تکلیف روشن کنند. خوب خودت بگو برنمیدارم. چرا مستاصل میشی؟

 فردای اون روز ساعت 8 از کلاس رانندگی اومدم دیدم ساعت 7 زنگ زده اهمیت نمیدم بکارم ادامه میدم ساعت 8:30 دوباره زنگ میزنه هنوز همسرم نیومده گوشی رو برمیدارم تنها حرفش فضولی درباره ی زمان بچه دار شدن من هست واینکه کی میریم دیدن بچه ی دختر عموش و اینکه این هفته چون دو روز تعطیله بریم خونشون.چکار کنم؟

باز دوباره فردا شبش زنگ ميزنه چيكار كنم...؟

با همسرم رفته بودیم یکی از خیابونها برای خرید دریا رودیدم تنها داشت می رفت ما روندید همسرم گفت به دلم افتاده بود یکیشونو می بینیم. یه جورایی محل زندگیم دلم رو زده میرم بانک شهرداری پول بگیرم از سر کوچه ی مامانم رد میشیم دلم بدرد میاد . هر روز که از سرویس پیاده میشم چشمم به پنجره اتاق دیبا می افته توی مسیر کلاس رانندگی چراغش پذیراییشو نگاه می کنم روشنه یا نه؟ یه جورایی!... ولش کن. از مردم هم خسته شدم نمی دونم جوابشونو چی بدم؟ خواهرت چی دانشگاه قبول شد؟ خوب من نمی دونم چی بگم .بابا رفت فلان جا : اخه چه میدونم. نمی دونم شاید تا یه پولی جمع کنیم سال بعد از این خونه رفتم و اصلا به غرب تهران رفتم که خیلی از خونمون دور باشه شما چی میگین؟

تمام احساسم در88/07/19 نوشته دزیره| |

توی هفته هایی که گذشت به چند تا همایش از طرف اداره دعوت شدیم که البته باهمسرم بود اما خوش گذشت . کلاسهای رانندگی هم داره ادامه پیدا می کنه اونقدرها هم که فکر میکردم سخت نیست فقط تمرین احتیاج داره و برای خود من هم جالبه منی که صفر کیلومتر بودم حالا راحت پشت فرمون می نشینم و رانندگی می کنم.

تنها خبری که از خانواده ام دارم کابوسهایی هست که خیلی آزارم میده توی خوابهای شبانه ،خواب بعد از ظهر حتی همون چرتی که تو سرویس هم می زنم بی نصیب نیست و این خیلی من رو داغون می کنه هر دفعه دارم از دست یکی شون فرار میکنم و یا منتظر کتک خوردن از بابام هستم. هر چند که خوابه اما بدجوری با روحیاتم بازی میکنه .و من رو تحت تاثیر قرار میده . اولین قسمت سریال دلنوازان رو که دیدم وقتی آخرش علی لهراسبی خوند چون تنها بودم بی اختیار اشکم جاری شد چون به تنهاییم خیلی فکر کردم.

مادر شوهر هم هر از گاهی آزارهاش شروع میشه واون هم تلفن زدنهای مکرر هست و وقتی نیستیم وجواب نمیدیم و یا هستیم جواب نمیدیم بااعتراضش مواجه میشیم. البته به من اعتراض نکرده ونمیکنه امامدام روی اعصاب همسرم راه میره عید فطر خونشون بودیم میگه چرا نیومدین دوباره دو روز گذشته همسرم باهاش تماس گرفته میگه 5 روزه زنگ نزدی خلاصه که حوصله اون رو هم ندارم البته اگه بخواد گله گی کنه و اعتراضی به خودم بکنه بهش میگم قرار نیست برای من تکلیف مشخص کنه. هر روز می بینم شماره اش افتاده اما وقتی جوابشو نمیدیم باز هم از رو نمیره! و تمام اینها بخاطر اینه که اون خطی که شوهرم بهشون شمارشو داده باتری گوشیش خرابه و خط خونه افتاده!! و گرنه یک سره به گوشی همسرم زنگ میزد.

بهرحال زندگی داره میگذره و مهم اینه که ما چه جوری بهش نگاه کنیم.

 

تمام احساسم در88/07/11 نوشته دزیره| |

به به ، به به چه هوای ماهی آدم کیف می کنه خدایی کیف میکنم تو این هوا راه میرم گاهی بارون ، گاهی ابری اصلا هم از آفتاب مافتاب خبری نیست آدم رو یاد پاییز شمال می اندازه خیلی لذت بخشه.

امروز برای خیلی ها روز سختی بود چون باید صبح زودمی رفتند اما برای من که ساعت کاریم تغییری نکرده بود و باید 6:40 کارت میزدم فرقی نمیکرد.

توی دو هفته ی گذشته کم کم بعد از اون مریضی بهتر شدم و مادر همسرم و برادر همسرم نگران بودند که من مریض شدم مهمونی رو بهم بزنم چون به فال نیک می گرفتند که جاریم با مادر همسرم آشتی کنند. بهر حال مهمونها رو برای جمعه دعوت کردم و براشون هم حسابی تدارک دیدم مهمونها هم دختر عموی کیهان با خانواده اش . زن عموش جاری و مادرشوهر بودند خلاصه اومدند اما جاری در نهایت تعجب من و بقیه به مادرشوهر سلام نکرد و محل نگذاشت و اینجا بود که ادب من برای شوهرم و هم مادرشوهرم  مسلم شد.  توی اون جمع هم پدرشوهرم هم زمزمه میکرد که این دو نفر رو آشتی بدین هیچکس هم اعتنایی نمیکرد جاریم هم از این موضوع فرار میکرد چون دوست نداشت آشتی کنه. آخر شب هم موقع رفتن به من گفت بامایکروفرت چه استفاده هایی میکنی چون میگفت برادرشوهرم براش به مناسبت رفتاری که اونروز مادرشوهرم داشته خریده اول باور نکردم اما دیدم بله خود برادرشوهر هم اقرار کرد که ناراحت بود از اون قضیه براش خریدم برام جالب بود چون توی اون ماجرا مادرشوهر زیاد مقصر نبود و جاری به مادر شوهر فحش داده بود. بگذریم مهمونی برگزار شد به خوبی و خوشی فقط دو تا تیکه مادرشوهر به من گفت که سوپت کم نمکه و چرا شامت دیر شد.

هفته ی بعدش هم از طرف اداره همسری دعوت شدیم به فشم وکلی از فضای اونجا استفاده کردیم و لذت بردیم و عکس هم انداختیم و آخر هفته هم منزل مبهم بانو دعوت بودیم که حسابی خوش گذشت شب میخواستیم بیاییم خونه طوری شد که تا 6 صبح حرفامون ادامه پیدا کرد و مجبور شدیم چند ساعتی رو بخوابیم طوری که همسرهامون هم قالمون گذاشتند و به راهپیمایی رفتند ماهم اخم کردیم و اما بعد از دلمون در آوردند.

ماه رمضون هم تموم شد همینطور که تابستون تموم شد با همسرم حرف میزدیم که اصلا امسال نتنوستیم بهار وتابستون به تفریح بریم نه پارکی نه سفری خلاصه که خیلی خشک برگزار شد اما بالاخره شب سیاه سرخواهد آمد وماهم به گردش می رویم. روز عید فطر ناهار به منزل مادرشوهر رفتیم چون واقعا دوماهی بود به خونشون نرفته بودم برادر شوهر هم بود و اما تنها ...

روحیه ام خوبه به خدا خوبه همسرم میگه تظاهر می کنی واقعا دلت براشون تنگ نمیشه؟ اما شاید ته دلم دلتنگی باشه اما استرسم از اونروزها که باهاشون آشتی بودم خیلی کمتره جدا از اینکه گاهی خواب می بینم که به نحوی آنچنان عذابم میدن که توی خواب اشک می ریزم و گریه های بلند میکنم اما خوب خوابه بهتره از بیداری هست گاهی وقتی اتفاقات بد برامون می افته به خودمون میگیم کاش خواب بود حالا بذار اینها هم همش تو خواب باشه.

روزهاتون پر ازشادی و نیکی .

تمام احساسم در88/06/30 نوشته دزیره| |


Design By : Night Skin